ابتداي اين راه شهر معصوم تولد است...
آسمان گرگ و میش گونه بود
و روز در زنجیر نور می رقصید.
روز شومی بود انگار...
کودکی که در دستان مست دیماه بیدار میشد
جان میگرفت و جیغ میکشید
و ابرها برایش میباریدند
گرمای دست هیچ پرستاری التیام بخش
سرمای کودک برفی نبود
زمانی که ساعت در روی عدد "۲" درجا میزد
روزی که من در نهایت خنده اشک می ریختم
انگارروز تولدم بود . . .
روزی که خورشید بی نور بود
زمین به خواب رفته بود
درختان جامه مرگ
بر تن کرده بودند
وهمه جا سکوت بود و من و تنهایی . . .
.
.
.
.
و اکنون از پس این سالها باز هم سکوت است و من و تنهایی
باز سرما و زمستان و غصه های شاید ارغوانی
میخواهم این سردی و تنهایی را به آتش بکشم
میخواهم بخندم ....
نه اشتباه نکن هنوز هم بهانه ای ندارم برای لبخندهایم
میخواهم بی بهانه شاد باشم
احساس میکنم دلم برای خودم تنگ شده .....
میخواهم امسال یک جشن یک نفره بگیرم
دیگر برایم مهم نیست که روز تولدم را بدانی یا ندانی
یادت باشد یا نباشد
میخواهم امسال برای خودِ خودم باشم . . .
یک کارت پستال بخرم
تمام ذوقم را جمع کنم و شعری در وصف خودم بگویم
میخواهم برای یک روز هم که شده عاشق شوم.....
عاشق گفتارم ،چهره ام ، کردارم
اندکی برای خویش ناز کنم و ذره ای ناز خود را خریدار باشم
به خودم بگویم :"عزیز دلم !، دلم برایت تنگ شده ، کجا بودی نفسم ! خیلی دوستت دارم عزیزترینم ، ! . . ."
بعد بنشینم روبروی خودم و ۲۳شمع آتش به سر را با یه نفس بدون مزاحمت دم دیگران خاموش کنم ویک
کیک بزرگ را قورت بدهم و یک آب پرتقالم هم رویش . . .
آنوقت نوبت میرسد به هدیه ...
حالا برایم چه بخرم؟؟؟
نه ... با یک شاخه گل یا یک کادوی دمه دستی رضایت نمیدهم ....
باید یک چیزی باشد که به خودم ثابت شود قدر خود را میدانم . . .
مثلا ....
باشد بعدا فکرش را میکنم ...
.
.
.
ولی اصلا به روی خود نمی آورم که بعد از دادن هدیه باید همدیگر را بوسید چون آنوقت باید اعتراف کنم
که مهمانی کوچکم بدون تو ممکن نیست ....
آدم برفی ( با اجازه ی احمد آقای گل )
